به من نگو چه می‌گوئی، به‌من بگو چه می کنی‌

ک. ابراهيم

سالهاست که بحثی تمام نشدنی درميان نيروهای چپ ايران جريان دارد دائر براين‌که در تشکل‌يابی کارگران سنديکا خوب است يا شورا؟ مجمع عمومی خوب است یا کميته‌های مخفی کارخانه؟ تشکل‌يابی بايد مستقل از دولت و احزاب باشد يا نه؟ و غيره.

گرچه طرح چنين مسائلی و بحثهائی بی‌فايده نبوده و کمک به بالا رفتن درک اين نيروها از مسائل مربوط به سازمان‌يابی کارگران می‌شود، اما چنان‌چه اين بحثها در همين حد باقی مانده و به سطح برنامه‌ی عملی نرسند ـ که مربوط به‌حيطه‌ی شيوه و تاکتيک مبارزه برای پيش‌برد امر سازماندهی می‌شود و در آن‌صورت بالاجبار تحليل مشخص از وضع مشخص ايران و آرايش طبقاتی در آن پيش می‌آيد ـ آن‌وقت چنين کاری نه باعث ارتقاء مبارزات کارگران در ايران می‌شود و نه به ازببِن بردن تشتت نظری در ميان نيروهای چپ منجر می‌گردد.
به بررسی نقطه‌نظرات مطرح شده بپردازيم:
استدلالاتی که معمولا در زمينه‌ی مناسب يا‌غير مناسب بودن نوع تشکل می شوند از اين‌جا آغاز می‌گردند که سنديکاها و اتحاديه‌های کارگری در سطح جهانی اساسا رفرميست و سازش‌کار از آب درآمده‌اند؛ رهبران آنها نوکران سرمايه شده‌اند و نتيجتا اين تشکلها نه تنها از حقوق کارگران دفاع نمی‌کنند، بلکه مانع پيش‌روی جنبش کارگری در جهت احقاق حقوق کارگران شده و آنها را به سازش می‌کشانند. از اين واقعيت موجود برخی نتيجه می‌گيرند پس بايد در ايران با ايجاد سنديکا و اتحاديه‌ی کارگری مخالفت کرد و بر لزوم ايجاد شوراها که پيش‌رفته‌ترين نوع تشکل کارگری و محصول دوران انقلابی هستند، پافشاری نمود که هم سياسی هستند، هم سيستم انتخابی غير بوروکراتيک دارند و هم کارگران را برای اداره‌ی قدرت آماده می سازند و… برخی حتا يک گام به پيش نهاده و می‌گويند اگر جنبش کارگری لغو کارمزدی را در دستور کارخود قرار ندهد به‌آلت دست بورژوازی تبديل می شود.
اگر افکارمان را از آسمان بی‌مرز پروازهای ذهنی پائين آورده و پا در زمين مشخص مبارزات طبقاتی جاری بگذاريم و عين را مبداء حرکت خود قرار دهيم اوضاع به‌گونه‌ای ديگر پيش می‌رود، فارغ از تصورات ما!
در هر جامعه‌ی طبقاتی، مرزهای مشخصی به دقت علوم رياضی ببِن طبقات کشيده نشده‌اند. طبقات متضاد و متخاصم تا حدی درهم فرو می روند، درست به مثابه دو کشتی‌گيری که برای شکست رقيب به هم می‌چسبند و از فنونی که ياد گرفته‌اند و با استفاده از فرصتها و اشتباهات رقيب می‌کوشند تا پشت او را به‌زمين برسانند. اين درهم فرو رفته‌گی برای شکست دادن رقيب اجباری است و نه دل‌بخواهی! بورژوازی از طريق تطميع و کشاندن کارگران يقه سفيد به‌سوی خود در امر یک‌پارچه‌گی صف مبارزاتی کارگران اخلال ايجاد کرده و آنها را به تفرقه می‌کشاند. با امتياز دادن به کارگران کشورخودی، رقابت بين کارگران مهاجر با آنها را شدت می‌بخشد، با استفاده از نيروی کار ارزان کارگران مهاجر و بی‌کار بازار سياه در ميدان عرضه و تقاضای نيروی کار ايجاد می‌کند، از دادن کار نيمه وقت و بامزد کم به زنان کارگران تمام وقت را تحت فشار قرار می‌دهد تا به شرايط سنگين استثماری‌اش تن دهند و حتا احزاب کارگری را به‌کج راه رفرميسم و سازش طبقاتی می‌کشاند و غيره. متقابلاروشن‌فکران و صاحبان سرمايه‌ی ورشکست شده به سوی پرولتاريا می‌آيند و پرولتاريا از توان آنها در امر پيش بردن مبارزات طبقاتی‌اش استفاده‌می‌کند. يا کارگران، درمبارزه برای کسب حقوق پای‌مال شده شان و در شرايطی که منسجم نيستند، مبارزه را گام به گام پيش می برند و از اول به آخرين حربه‌ی موثرشان که قيام قهرآميز است، دست نمی‌زنند و در هرلحظه‌ی مشخص و به نسبت وضعيت آرايش و توان عينی و نه صرفا ذهنی خود، حتا بعضا به سازش موقتی با بورژوازی می‌پردازند؛ يعنی با بورژوازی کنار می‌آيند تا به بخشی ازهدف مشخص خود برسند. طبعا هرچه کارگران در شرايط مشخصی سازمان يافته‌تر بوده و پيش‌روان جنبش کارگری در راس مبارزات آنها قرار گرفته و تاکتيکهای مناسب مبارزه را درپيش بگيرند، مبارزات کارگری قاطعانه‌تر پيش خواهند رفت.
نقطه‌نظراتی که وظيفه‌ی عنصر پيش رو را در مبارزه ی طبقاتی، به‌عهده‌ی کل طبقه‌ی کارگر می‌گذارد و يا بدون تحليل دقيق از اوضاع ارايش طبقاتی، کارگران را دعوت به مبارزه در پيش رو ترين سنگرها می‌کند و در غير اين صورت تلاش مبارزاتی کارگران را با انگ رفرميسم و سازش‌کاری جواب می‌دهد، نه تنها به رشد جنبش کارگری کمک نمی‌کند، بلکه آن را ناخواسته به پاسيويته، آشفته فکری و نهايتا به شکست می‌کشاند.
درک اين نکته ابتدائی چندان مشکل نيست که هر مبارزه ی کارگری عليه سرمايه‌داری، که به ضعف صاحبان سرمايه بيانجامد، يا درچارچوب منافع صنفی‌شان باشد، مبارزه‌ای است ضد سرمايه‌داری که هدفش جلوگيری از استثمار افسارگسيخته‌ی کارگران است و بيرون کشيدن بخشی از ارزش اضافه توليد شده‌شان از حلقوم سرمايه‌داران؟ هرچند هم که درتحليل نهائی رفرميستی باشد. از آن‌جمله‌اند مبارزه برای بالا بردن مزد کارگران با درنظر گرفتن تورم و گرانی، مبارزه برای بيمه‌بهداشت، درمان و بی‌کاری ، مبارزه برای اياب و ذهاب مجانی کارگران به کارخانه، غذا و شير مجانی به‌هنگام کار، ايجاد مسکن مجانی، کم کردن ساعات کار، ايجاد مهد کودک و شيرخوارگاه در محل کار زنان، مزد برابر درمقابل کار برابر زنان بامردان،آموزش حرفه‌ای و سوادآموزی مجانی، مبارزه برای ايجاد تشکلهای مستقل کارگری و غيره و غيره، ماهيتی ضد سرمايه و سوسياليستی دارند و کارگران درمکتب اين مبارزه تدريجا پرورش یافته و سياسی می شوند.
البته پيش روان کارگری خواست کارگران را در چارچوب مسائل و خواسته‌های ذکرشده در بالا محصور نمی‌کنند و می‌دانند که به‌اين خواستها سرمايه‌دارن هرگز به‌طور تمام و کمال و حتا نيمه تمام و کمال پاسخ نخواهند داد و لذا ازيِک طرف کارگران را در اين مبارزه‌ی مشخص متشکل می‌کنند و از سوی ديگر آگاهی سياسی آنها را بالا می برند تا به‌اين نتيجه برسند که بايد قيام کرده و قدرت سرمايه را به‌زير بکشند.
بنابراين، عدم دفاع قاطعانه از خواستهای به‌حق کارگران به بهانه‌ی رفرميستی بودن آنها، کوته بينانه و فارغ از زمان و مکان می‌باشند و کوچک‌ترين انعکاس مثبتی هم در ميان کارگران نخواهند يافت. طبقه‌ی کارگر به طور روزمره و هر ساعت و هر دقيقه با بورژوازی بر سر بهبود وضعيت معيشتی و سازمان‌يابی‌اش درگير است و پشتيبانی از اين مبارزه به‌حق است .
مشکل ديگر اين است که آيا اتحاديه‌های کارگری بنابه تعريف سازش‌کار يا رفرميست هستند يا عامل ديگری درکارشان اخلال می‌کند؟ اگر به تاريخ مبارزات سنديکائی توجه کنيم در صد و اندی سال گذشته اين تشکلها اساسا تحت نفوذ احزاب سوسيال دموکرات، کمونيست و یا رويزيونيست بوده و به طور غير اساسی نيز تحت تاثيِر احزاب بورژوائی قرار داشته‌اند. غلتيدن احزاب سوسيال دموکرات به اپورتونيسم و رفرميسم در رشد مبارزات کارگران وقفه‌ی بزرگی ايجاد نمود. “سازمان کارگری” سوئد، “نيروی کارگری” فرانسه و غيره از آن‌جمله‌اند. “کنفدراسيون عمومی کارگران” فرانسه تا زمانی که حزب کمونيست فرانسه تا حدی که انقلابی عمل می‌کرد، رفرميستی نبود و زمانی‌که اين حزب به رويريونيسم، رفرمِسم و پارلمانتاريسم گرويد، اين سازمان کارگری نيز تغيير ماهيت داد.
بدين ترتيب، سنديکا می‌تواند سرخ باشد يا رفرميست و حتا زرد، نسبت به‌اين که چه خط مشی طبقاتی بر آن حاکم است. لذامعيار سنجش يک سنديکا نه شکل آن بلکه محتوای برنامه‌ی آن است و عمل‌کردش در آن راستا. چپهای جدا از طبقه‌ی کارگر ايران چه بخواهند و چه نخواهند، احزاب مختلف موجود در جامعه در تشکلهای کارگری نفوذ کرده و می‌کنند تا از آنها به سود خط طبقاتی خود بهره ببرند. بنابراين در طبل توخالی استقلال تشکلهای کارگری از احزاب کوبيدن بی‌حاصل است. بايد آنها نت ناجور خود را کنار بگذارند و بر طبل “پيش به سوی پيوند با کارگران و جنبشهای کارگری” و “ايجاد تشکلهای کارگری مستقل از ارتجاع حاکم” بکوبند. شوراها نيز تنها زمانی می‌توانند درست عمل کنند که تحت هدايت خط درست قرار گيرند و نمونه‌ی عمل‌کرد شوراهای کارگران در روسيه قبل و به هنگام انقلاب اکتبر در برابرمان هست و از تغيير خط آنها از رفرميستی و سازش‌کارانه به انقلابی سخن زياد رفته‌است!
هراندازه که خط کمونيستی در درون جنبش کارگری نفوذ داشته‌باشد ، به‌همان نسبت تشکلهای کارگری انقلابی عمل خواهند کرد. لذا بايد از شکل گذشت و به محتوا پرداخت و ديد در شرايط مشخص ايران چه شکلی قابل تحقق است و باچه محتوائی.
با اين مقدمه به وضعيت مشخص ايران برمی‌گرديم :
در ايران نظامهای استبدادی چه در شکل سلطنت زمينی “خدا” و چه در شکل سلطنت آسمانی”ولايت فقيه”، هيچ‌گاه حق مسلم کارگران را در متشکل شدن به‌رسميت نشناخته‌اند. کارگران حق اعتصاب ندارند. اگر قرار است تشکلی کارگری درست شود، بايد حتما فرمايشی باشد و درخدمت صاحبان سرمايه. تشکلهای چپ مدافع کارگران نيز به سهمناک‌ترين شکلی سرکوب شده و می شوند و يا از طريق نفوذ خطی يا فردی به انشعاب و داغان شدن کشانده می شوند. جنبش کارگری از داشتن ستاد سياسی رهبری‌کننده‌ی پيش‌رو خودـ حزب کمونيست واحد و سراسری ـ محروم است. درچنين شرايطی، تعدادی از فعاليِن کارگری در ايران، که ضرورتا هم از نظر فکری يک‌دست نيستند، برای ايجاد تشکل مستقل کارگری ـ مستقل از دولت و کارفرمايان ـ تلاش می‌کنند. سازمان جهانی کار که در هم‌سوئی با سياست امپر‌ياليستی به منظور ايجاد تغييراتی در ايران به نفع نفوذ افسارگسيخته‌تر سرمايه‌های فراملی بر بازار کار ايران، زمانی تاحدی فشار بر دولت ايران وارد کردند تا در ايجاد تشکلهای مستقل کارگری دخالت نکند و همان‌طور که می‌دانيم پس از مدتی رفت و آمد به ايران، اينان تشکلهای فرمايشی شوراهای اسلامی و خانه‌ی کارگر را به‌مثابه تشکلهای کارگری به‌رسميت شناحتند، فعالين کارگری از اين فرصت و شکاف به‌وجودآمده استفاده کرده و خواستهای خود را مطرح کردندو بالاخره طی نامه‌ای با امضای بيش از ٤ هزار کارگر به وزارت کار و سازمان جهانی کار، اجازه تشکيل تشکل مستقل خود را نمودند، هرچند که اين تاکتيکی بود که می‌توانست در رابطه با اين سازمان سازش‌کار جهانی و ماهيت ارتجاعی وزارت کارايران توهم آفرين باشد، تاکتيکی بود در خدمت به‌سازمان‌يابی شان. شايد همين جا بی‌مورد نباشد ذکر کنيم که اگر برای جلوگيری از سنگسار یا اعدام مبارزين سياسی، یا جلوگيری از محاکمه‌ی کارگران و فعالين دستگير شده در اول ماه مه سال پيش در سقز، توسل اکثر سازمانهای چپ به مراجع بين‌المللی که اساسا دست پخت سرمايه‌داری جهانی هستند، درست بود، چرا به محض اين که کارگران در ايران، ابتکاراتی نظير آن را می‌زنند، بايد مورد سرزنش قرار‌گيرند!
رژيم جمهوری اسلامی در برابر اين خواست به‌حق کارگران با تراشيدن اشکالات قضائی و وقت‌گذرانی تن نداده و تا آنجا که بتواند مقاومت خواهد‌کرد. اما کارگران دراين ماجراضرری نکرده‌اند. اولا کارگرانی که نسبت به‌رژيم هنوز متوهم هستند از توهم بيرون خواهند آمد. ثانيا استبدادگری رژيم در انظار جهانيان روشن‌تر خواهدشد. ثالثا زمينه مناسبی فراهم می‌شود تا اگر کارگران مستقلا دست به‌کار شدند، دليل قانع کننده‌ی قانونی در برابر رژيم داشته باشند. بی‌هوده نيست که رژيم برای جلوگيری از تشکل يابی کارگران، آنها را به مسايل حقوقی می‌کشاند تا به‌آنها بگويد که از نظر قانونی تشکلهای کارگری موجودند و شما بايد به‌آنها بپيونديد! اما وضعيت جهان و منطقه به‌گونه‌ای است که رژيم دست چندان بازی هم ندارد. طبعا بعد از اين فعاليتهای مشخص اگر فعالين کارگری دست روی دست بگذارند و کاری در جهت تشکل‌يابی شان نکنند و مستقلا به‌اين کار نپردازند، آن‌گاه بايد مورد انتقاد قرارگيرند و عوامل سازش‌کار در درون آنها بايد شناسائی شوند.
پيش بردن مبارزات مشخص براساس آموزش کمونيسم علمی يعنی “حق داشتن، سود جستن و اندازه نگهداشتن” باعث می‌شود تا جنبش کارگری بتواند فعاليت‌اش را تداوم بخشيده و پاسيو نشود. آيا بايد از عمل‌کرد درست کارگران نساجی کردستان در برخورد به رفقای کارگر اخراجی و ديگر خواستهای‌شان انتقاد کرد چون صد در صد همه‌گی خواسته‌ها تحقق نیافتند؟ آيا معيار ما در مبارزات مشخص و در شرايط دفاعی بايد ماگزيماليستی باشد تا از مبارزه‌ی انجام گرفته راضی شويم؟
چپی که مدعی دفاع از طبقه‌ی کارگر است، موظف است با سياست کنار گود نشستن ولنگش کن ، که توسط برخی تشکلهائی که اسم بی مسمای “کارگری” بر روی خود گذاشته‌‌اند ارائه می‌شود، قاطعانه مرزبندی‌کند و برای پيوند با طبقه‌ی کارگر و جنبشهای کارگری صميمانه بکوشد و اگر چنين کند خواهد ديد که درعمل مسائل به‌گونه‌ای ديگر مطرح می‌شوند و راه حل ديگری را می‌طلبند که با ايده‌آليسم فرسنگها فاصله دارد.
به‌علاوه اگر کمونيستها خود متشکل نشوند و سازمان پيش رو و ستاد رهبری کننده‌ی واحدی به‌وجود نياورند و برعکس در تفرقه و پراکنده‌گی نظری و سازمانی پافشاری کنند، چه‌گونه به‌خود اجازه می‌دهند به کارگرانی که در عمل و در وسط گود مبارزه‌اند، رهنمود چنين يا چنان کنيد را بدهند، مگر اين که خودشان نيز به‌وسط گود مبارزه بپرند!
آن‌چه که امروز برای جنبش کارگری ايران از فوريت درجه‌ی اولی برخوردار است، ايجاد تشکل سراسری واحد و مستقل از کارفرما و دولت است. در اين راه نيروهای چپ بايد از طريق شرکت فعالانه در مبارزه‌ی کارگران ، به‌آنها کمک کنند تا اين مبارزه را به پيروزی برسانند و درعين حال آنها را برای نبرد سياسی آينده بسيج نمايند. جدانمودن جنبش کارگری از پيش روانش، کار ضدانقلاب است. زيرا جنبش کارگری مشتمل است بر پيش روان، ميانه روان و عقب مانده‌ها که بايد جمله‌گی در صف واحدی به‌نبرد بپردازند. اما اين تنها وظيفه‌ی پيش‌روان است که با متحد شدن خود یتوانند در وهله‌ی اول ميانه روان را به‌سوی اتحاد باخود جلب کنند و نهايتا هر دو به جلب عقب‌مانده‌ها اقدام کنند. پاسخ صريح دادن به اين واقعيت، يعنی حرکت در به‌پيش راندن چنبش کارگری برای کسب قدرت و به‌دست آوردن حق تعیین سرنوشت خودشان!
به من نگو چه می‌گوئی، به‌من بگو چه می‌کنی” ـ لنين ـ آمپيريو کريتيسيسم
١٩ آوريل ٢٠٠٥ـ ابراهيم